خرید بک لینک
هزاران سال از عمرمون میگذره، هر روز رو هزاران هزار بار زندگی میکنیم، توی هر لحظه از نکبت این ایام جون میدیم، هزاران بار در روز میمیریم و زنده میشیم و در گردش ایام تباه گذران عمر میکنیم و اسمش رو میذاریم زندگی ولی با دیدن یه عکس، یه نوشته، نبودن نوشته، نبودن یه نشون، دیدن کلمه ی بلاک روی اسمت میشکنی و تکه تکه میشی، نمیفهمی گناهت چیه توی همه چی، چرا اینطوری هستی با زندگی، زندگی با تو چی داره. همیشه باید مواظب باشی ارزشت برای آدمها از بین نره، ولی یه چیزی رو بیشتر مواظب باشی، مواظب باشی زیاد.... پ.ن: کلا اوقات خوشی ندارم پ.ن: گنگ گویی توی تمام وجودم داره رخنه میکنه، کلمات سخت ادا میشه و نامفهموم و تمرکزم رو کامل دارم از دست میدم

برچسب: نویسنده: پرنیا پورعلی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:20

همیشه یه جایی هست که بهش میرسی؛ حتی بارها بهش میرسی آدمها رو نمیشناسی، سعی میکنی باهاشون کنار بیایی درکشون کنی ولی همیشه یه چیز جدید برای نشون دادن از خودشون دارن، اینکه همیشه با یه نگاه تحقیرآمیز بخوان نگاهت کنن که بگن خیلی شاخن ولی در منتها علیه تباهی و دگاماتیسم عقلانی و رفتاری و همه چیز قرار دارن. انسانها قابلیت درک رو ندارن چون لیاقتش رو ندارن، لطف تورو رو به خودشون به حساب نیاز توی به خودشون و شخصیت والا و منحصر بفرد نداشته میزارن، همیشه فکر میکنن چه تحفه ای هستن که بهشون توجه میکنی ولی هیچی نیستن. آدمها کلا هیچی نیستن. نه دوست نه دشمن. هیچکس هیچ چیز رو به یادش نمیسپاره،الی کوچکترین دلگیری از تو به امرهای خواسته یا ناخواسته. بعضی هم درک نمیکنن نمیتونی همیشه حالت خوب باشه، گاهی تو باید حال طرف مقابلت رو بپرسی، درست بپرس اون جوری که لازمه، اون جوری که برای طرف مقابلت قابل درک باشه تو واقعا داری احوال میپرسی و نگرانی نه صرفا حرف بزنی. آدمها حرف زیاد میزنن، زر هم زیاد میزنن. پ.ن: انسان مستحق انقراض کامل است هرچه سریعتر و دردناکتر.

برچسب: نویسنده: پرنیا پورعلی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:20

خواب ها همیشه می آیند خواه یادت بیاید خواه نخواهد، هیچ کس نیست خواب نبیدند، دروغ میگوید نمیبیند، خواب نباش باید در و دکان مغز را دور روزه تخته کرد و رفت تا فشار زیاد نسوزد زیر بار این همه افکار و خاطرات بهم ریخته و جور واجور. درونم سیاه چاله ای رشد میکنده که همه چیز را در خورد فرو میبرد، احساس، نشاط و چیز که امیدی داشته باشد را میکشد و می بلعد حتی خواب های شب هارا میکشد و میبلعد و میبرد و هیچ برایمان میگذارد. دیشب هم خواب دیدم که بی هیچ معنایی برام شده است سئوال های بی شمار و بی جواب که چه بر سر مغز خسته ی هزار ساله ی من آمده است؟ چیست که اینطور میکشد مرا سمت این خواب ها و رویاها؟

برچسب: نویسنده: پرنیا پورعلی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:20

شب بی خبر از همه جا میرسی خانه و میشنوی زلزله آمدی، چیزی که تو حتی زمان در خیابان بودنت هم نفهمیدی و نمیداستی، دلت سیر و سرکه میشود و می افتد به جوشیدن که چه شده، خبرها هر لحظه فاجعه بارتر میشود و دردناک تر، سراغ هر کدام دوستانت را میگیری پیدایشان نمی کنی و هرلحظه نفست میگیرد و هیچ نمیتوانی بکنی. بعد از گذشت زمان طولانی با هزار مصیبت چندتایشان را می یابی خیالت راحت میشود قدری اما باز تا صبح نمیخوابی و دلناگران هزارن خانواده و بچه میشوی، هزار هموطن سرما تمام بدنت را میگیرد و هیچ نمیتوانی بکنی. تو از دوستانت و خانواده هایشان خیالت راحت میشود، اما هزاران نفر دیده گانشان اشک آلود شد و این میشود فرق من و تو آنها که خون گریه کردند و ما که در نهایت دیده گانمان قدری تر شد. هیچ چیز تمام فهم و درک اینرا به انسان نمیدهد. هیچ جیز. پ.ن: کاسبان نام و شهرت همیشه در صحنه هستند، بهتری نیست همیشه خفه شید و خودتون و احمق تر از اینی که هستید جلوه ندید؟ پ.ن: ستاد بحران و مدیریت بحران زده بهتر نیست جمع کنن برن؟چون مردم بیشتر دارن خودشون کمک میکنن. پ.ن: آنقدر سنگینم که نمیتونم بنویسم، هیچی رو توی ذهنم نمیتونم مرتب کنم.

برچسب: نویسنده: پرنیا پورعلی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:20

هنوز زمین دارد میلرزد و این لرزیدن و خراب شدن بر سر مردمش نمیخواهد تمام شود و مردم بتوانند نفسی تازه کنند و هر روز داغی جدید بر پیشانی این قوم مفلوک و نابود شده از همه چیز و گردن کلفتانی که هر روز گردنشان کلفت تر هم میشود و هیچ چیز به هیچ جایشان نیست. زمین باید ترک باید و باید تماما نابود شود و همه چیز از بین برود، این جهان دیگر هیچ جای زندگی نیست و بیقوله ی ویران و نابودی است برای چریدن و دریدن مشتی وحشی در یک جنگ نا تمام، باید توازن کمی بهم بریزد و همه چیز کمی آرام گیرد و این خوی وشحتی گری دوبار سر باز کند و ذره ذره تمام این بشریت لجنمال شده تمام شود. پ.ن: این چند مدت دنیا برای ما روی خوبی نداشته از هیچ نظر. پ.ن: یکی از قهرمانای دوران کودکی مون هم مرد "ازبر علی حاجوی" معروف به "ریزعلی خاجوی" که فقط چند سال بعد از پایان تحصیل ما اسمش از کتابا حذف شد.

برچسب: نویسنده: پرنیا پورعلی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:20

صفحه بندی